یه متن پیامکی کوتاه شاید یکی دوسال قبل یکی برام فرستاده بود......

بعضی وقتا یه اتفاقاتی می افته که اصلا خوشایند تو نیست و دعا میکنی و این در واون در می زنی ،

سر تو به دیوار می کوبی ،مغز خاکستری ت با اون همه اهن و تلپش با اون همه مسیر های پر پیچ و

خمش به یه بیابون برهوت تبدیل شده  و هیچی توش نیست که یه راهی نشونی چیزی جلو

پات بذاره ..... به ساعت نگاه میکنی ،از ته دل می خوای برای یکبارم که شده ،فقط یکبار

جای اون عقربه کوچیکه باشی و همه چی دست خودت باشه ،و توساعت 1 بمونه

  تا هروقت که دلت خواست، ینی میشه آیا ؟؟ زل زده بودم به ساعت و تو همین فکر که یه پیامکی

برام رسید و بعدشم نا خود آگاه یاد همین پیامی که سال فبل برام اومده بود افتادم و

دوباره خوندمش.....

        گاهی گمان نمیکنی ولی میشود.........گاهی نمیشود، نمیشود که نمیشود

       گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست........گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

      گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست.......گاهی تمام شهر گدای تو میشود

حالا حکایت ماهم اینجوریه دیگه ، گاهی نمیشود ، نمیشود که نمیشود.....