عکس نویسی

نمی دونم تا حالا شده عکسی رو ببینید و چند لحظه برید تو فکر ،شاید به یاد خاطره ای ، اتفاقی ویا .........
دوستان صندلی داغ رسمشان این است که بعداز شرکت در بازی فردی دیگری را به بازی دعوت کنند .اما با تمام احترام به دوستان می خواهم قانون شکنی کنم .در واقع یک پیشنهاد ه .درمورد یک عکس داستانک یا داستان کوتاه بنویسید ،البته دوستانی که طبع شعر خوبی دارند می تونن شعر بنویسن.
الان هم برای اینکه فقط حرف نزده باشیم ودر عمل هم ثابت کنیم .داستانکی نوشته ایم ....
...با صدای مادر از خواب بیدار می شود ،انگار یک ساعت نیست که خوابیده،به ساعت نگاه میکند ،نزدیک نه است و او در میان برگه های مچاله شده و خط خطی ... تا نیمه شب بیدار بوده ،به برگه ها که نگاه می کند آرزو می کند ای کاش هنوز خواب باشد، دیگر خسته شده ،استاد درباره موضوع پایان نامه و تکراری نبودن آن تاکید کرده بود .و او هرچه بیشتر فکر می کند ،کمتر به نتیجه می رسد، درست یک هفته است که در گیر موضوع است ،می خواهد بهترین ودر عین حال ساده ترین موضوع را انتخاب کند ،اما.........
چر خی در حیاط می زند تا شاید فکرش را لحظه ای آزاد
کند ،درختان انجیر و گنجشکها که بر سر انجیرهای رسیده چنان ولوله ای به راه
انداخته اند که گویی جشنی بر پاست،در کنار درختان انجیر ،درخت خرمالو
چندسالی بزرگتر از انجیر که حالا خرمالو های آن قدری زرد شده و احتمالا یکی
دو ماه دیگر برسند،ودر امتدادآن به سمت ته باغچه چند درخت کوچک انار که هر کدام
چند تایی از یاقوتهای بهشتی را لابلای شاخ وبرگهای زرد ونارنجی خود پنهان کرده اند
،و نعنا های سبز زمین را سنگفرش کرده اند .......چند قدمی ان طرف تر هنوز جای خالی
در ختان تبریزی پر نشده ،چند ماه است که تبریزی ها نیستند ،جایشان چقدرخالیست،آنها
حتی در زمستان هم بدون شاخ وبرگ با ان تنه سفیدشان زیباترین بودند،و درخت آلبالو
وگیلاس همچون نوجوانی که تازه به بلوغ رسیده باشد ،شاید سال بعد تحفه ای داشته
باشند...و درختان سیب ،سوگلی باغچه حیاط ،اما سیبهایش چیده شده و ..درناک تر از
آن... ...خورده شده.........
زنگ در خانه به صدا در می آید ،دیگر نمی تواند به ته باغ و دیگر درختان سر بزند،مهمان است ، اقای سوری به همراه همسر و فرزندش ،احتمالا ناهار را می مانند ،آقای سوری چر خی در حیاط می زند، به طر ف ماشینش بر می گردد،و دختر همانطور که همسر و کودک اقای سوری را به داخل خانه دعوت می کند نیم نگاهی به آقای سوری می اندازد،
دختر حالا از پشت پنجره اتاق بیرون را تماشا می کند،آقای سوری را می بیند ،چیزی در دستش ،به سمت درخت انجیر می رود، دخترعصبانی است ،نمیداند چه بکند ؟انها مهمان هستند واگر کاری بکند یا حرفی بزند، مادر....
لحظه ای از انسان بودن خود متنفر می شود ،صدایی می آید ،چندین بار این صدا به گوش می رسد ،همه می دانند صدای چیست ،چند دقیقه بعد آقای سوری با افتخار یکی نه دوتا از گنجشکهای را که روی دستانش به خواب رفته اند وسرشان رو به آسمان است را به طر ف حوض می آورد.................
دختر به سراغ برگه ها می رود ، حالا دیگر او موضوع پایان نامه رامی داند.
با صدای مادر ازخواب بیدارمی شود ،انگار یک ساعت نیست که خوابیده.....
من اکنون ، شب و روز ، در جستجوی همه آن من هایی ام که این طبیعت بیگانه ، به حیله و «بی حضور من » ، بر من تحمیل کرده است ، تا همه را در پای « او » که به اعجاز خویش به اندرونم پا گذاشته است . قربانی کنم.